پست‌ها

نمایش پست‌ها از June, 2014

ايرانيان غريب

خانم با و يسكي و يخ در دست، در حالي كه زير لب دعا مي خواند،  در انتظار اذان است تا افطار كند

اون بالاخونه كذايي است

يه مقاله اي بود از خانم روانشناس امريكايي كه بحثي داشت با اين مضمون كه در زندگي مدرن در هر سطح طبقاتي كه باشي احساس بازنده بودن داري چون از طريق رسانه ها، الگو هاي موفقيت پول بيشترو و مقام بالاتر و همسر زيباتر و ...چنان طراحي شده كه هميشه بالادستي وجود دارد و به همين علت احساس رضايت از زندگي رخ نمي دهد و در اين جامعه مدرن همه احساس  بازنده بودن دارند.
تا قبل از خواندن اين مقاله هم زياد مي شد كه من ، خودم و بقيه آدمها را در دو دسته برنده و بازنده تقسيم كنم و حالا مدتي است كه در تلاشم دست از اين خط كشي بردارم اما ديدن يك دوست قديمي  ماجرا را برايم تازه كرد
اين رفيق ما پسر خوش قد و بالايي بود، تحصيلات خوب، خانواده خوب و برخورد خوبي داشت، هم دخترها و هم پدر هاي دخترها، جذب او مي شدند،به شدت شرايط همسر ايده آل را داشت و پر از داستانهاي اين چنيني بود، بعد از بيست سال ديدمش، حالا مرد ميانسال جذابي بود ، با همسر و فرزندان ، بدون شغل مشخص، با وضعيت مالي متزلزل و درگيري با همسر و خانواده اش
در اين ملاقات من تمام مدت سعي مي كردم ، كلمه بازنده را از ذهنم دور كنم اما هرچه او بيشتر حرف مي زد اين حس در…

البته قبلش دقت كني بهتره تا بعدش

-واي امروز كارهاي فلاني (زن هنرمند امريكايي فمينيست) را نشون دانشجوها دادم،  اينقدر ايده گرفتند، اينقدر دوست داشتن-كلاست همه دخترن؟- نه قاطي ان- پسرها هم ديدن؟-اره چطور مگه، خيلي هم استقبال كردند-خب حق داشتند -چرا؟-خب به كارها دقت كن، شكل چي ان؟-خب شكل خاصي نيس،،،هستند؟،،،نه،،،اوا،،،،اينا كه همه شكله ،،،،واي،،،،بدبخت شدم

اخ قديما يه شرم و حيايي بود، يه خجالتي، آخه واسه هشت تومن؟ گدا؟

اين خانمه از مخابرات زنگ زده مي گه تا هفتاد و دو ساعت ديگه تلفنم قطع مي شه، رفتم قبضو زير همه خرت و پرتا پيدا كردم ، ديدم هشتاد و يك هزار ريال بوده

مشخص كنيد نوع بيماري بنده را

مواد غذايي كه مي خرم در خانه و نه در مغازه،  تاريخ  مصرفشان را نگاه مي كنم و چه گذشته باشد يا نه ،مي خورمشان

ماكياول زنده اس، دو تا هم هست

مامان دوقلوها پشت ماشين نشسته و اونا كه تا به حال رانندگي مادرشان را نديده بودند، وحشتزده كه : مامان تو بلد نيستي رانندگي كني ،پاشو بابا بشينهمادرشان گفته كه : خب من بايد رانندگي ياد بگيرم كه وقتي بابا نبود شماهارو ببرم خونه خاله عزيزيدوقلوها فورا و بدون مكث گفتند: مامان تو خيلي قشنگ رانندگي مي كني ، كي بريم خونه خاله عزيزي؟

جهت پنهان شدن پشت پرده هاي آفتابگير پنجره ها كه در باد مي چرخند

روز، خارجي ، حياط خانه مادرك
دوقلوها در حياط ايستاده رو به آسمان فرياد مي زنند:خداااااااااااااااااا باد بفرس
،

علت را در چه مي بينيد؟

در طي ده سال وبلاگ نويسي يك تفاوت بارز بين خوانندگانم ديده ام
زنان محتاط هستند ، از كلمات فكر شده اي استفاده مي كنند و محدوده گسترده اي را براي من باز مي كنند كه جوابهاي مختلفي مي توانم به درخواست هايشان بدهم ، فاصله مناسبي بين گفتگو ها قرار مي دهند و طنز اندك اما دلپذيري دارند، شرايط را درك مي  كنند و براي پاسخ هاي منفي ام ، احترام قايلند
آقايان، با طنز آغاز مي كنند و همان ابتداي كار از كلمات  نادرستي انتخاب مي كنند كه طنزشان را برخورنده و يا گزنده مي كند، به سرعت خودماني مي شوند و گفتگو را با پرسش هاي مداوم آغاز كرده و ادامه مي دهند، به طوري كه تحت فشار قرار مي گيرم و بعد با بمباراني از ايميل و پيغام  روبرو مي شوم ، بسرعت آزرده مي شوند و گاه بي ادب و سرانجام بلاك مي شوند

طبعا استثنا هاي فراواني در هر دو گروه دارم
هيچ كار آماري صورت نگرفته حدودي عرض مي كنم
منهم به گزاره هايي كه با همه زنها...همه مردها... شروع مي شود اعتقادي ندارم
تنها يك تجربه شخصي در دنياي مجازي  است

دوقل بار، مجري حمل لباس زير شما به تمام نقاط كشور، بدون شكستگي با ضمانت

پسر دايي با چمدانش چند روزي مهمان مادرك بوده در شيراز، خواهرك هم كه رفته شيراز پايان نامه بنويسد، دو قلوها در اتاقي به خواب رفته بودند كه چمدان هاي اين دو مهمان در آنجا بوده است،
خب ديگه بقيه اش را حدس بزنيد،
لباسهاي زير و روي هر  دو چمدان را بسيار عادلانه تقسيم كرده و پشت كاميون هاي خود ريخته و در سراسر خانه حمل و تخيله بار داشتند

حالا كي بايد كلاهشو بذاره بالاتر؟

الكساند دوما يا برنارد شاو يا نمي دونم يه طناز ديگه مي گه كه:ازدواج زنجير سنگيني است كه براي حمل آن به دو نفر و گاه سه نفر احتياج است.
گويا به تازگي وزن اين زنجير ، بخصوص براي خانمها خيلي زياد شده (آقايون كه از قديم زود كمرشون درد مي گرفت) و من مدام حمل كنندگان سه نفري را در اطرف خودم مي بينم، من اصلا به بحث درستي و نادرستي ماجرا كاري ندارم و به نظر هر گاه يك وضعيت اجتماعي ديده مي شود حتما ضرورتي براي وجودش، موجود است،
حالا بحث پلي گامي يا مونوگامي بودن بشر هم كه خود داستاني است مفصل،
قسمت جالب قضيه براي من اين است كه اين حمل سه نفري در ايران اسلامي و با حضور مدارس و دانشگاهها و رسانه هاي اخلاق گرا و قانون سنگسار ، تا اين حد گسترش پيدا كرده است. 

دانشجويان غريب

اين دخترهايي كه شوهر يا نامزدشون زنگ مي زنن براي  گرفتن نمره ، فازشون چيه؟
من صاحب دارم، ازش حساب ببر؟
من بچه ام هنوز بايد يكي از  والدينمو  بيارم؟
من توان گرفتن حقم را ندارم، وكيل گرفتم برات؟

خدا نصيب نكنه

-چشه اين انقدر التماس مي كنه؟
-مقاله پايان ترمش تقلبي بود ، انداختمش
- از كجا فهميدي؟
- جملات مقاله را تو گوگل سرچ مي كنم، معلوم مي شه
- اين چه ناشي بوده، ما كل مقاله را به زبون خودمون  دوباره مي نوشتيم، يك كم وقت گيره اما عمرا تو سرچ استاد پيدا بشه
-!!!!!

قدرداني

نيمه شب، از خيابان كه برگشتم ،گوش چپم را به دليل فريادهاي رها و دست راستم را به دليل پرچم تكان دادن هايم از دست دادمو رقص و بوق و چراغهمه يك معنا داشت

تابستان مبارك

تابستانها به شيراز مي رفتيم، به خانه مادربزرگ مادري، خانه اش حياط داشت ، در حياطش درخت توت داشت، درخت انگور داشت،حوض داشت و گلدانهايي از بزرگترين كاكتوسهاي. كه به عمرم ديده بودم، اتاقهاي خانه اش را بر اساس درها نامگذاري مي شد، شش دري و پنج دري، اتاقهاي طبقه بالا، همين درها، پنجره بودند، با سقفهايي كه تيرهاي چوبي سراسر آن را پوشانده بودند، در ظهرهاي داغ تابستان ، در آن خوابهاي بعد از ظهر اجباري، تيرهاي سقف را مي شمردم و هيچوقت نفهميدم كه بيست ويكي است يا بيست و سه، اتاقهاي طبقه پايين گود بودند و خنك ونمناك با بويي جادويي، پناهگاه من و خاله كوچيكه (همين مادر دوقلوها) براي بازي هايمان، رويابافي هايمان
در تابستانها به درخت توت كاغذهاي رنگي مي آويختيم و زير درخت عروسي عروسك هايمان را جشن مي گرفتيم ، به نوبت بر تخته چوبي كه بلبرينگ زير آن زده بودند سوار مي شديم و همديگر را با طنابش، مي كشيديم اما جشن واقعي زماني بود كه مادربزرگ مي گفت : بريد "ملا" كنيد اين بدين معني بود كه آنقدر در حوض بپريم و بالا و پايين كنيم كه تمامي خزه هايش بالا بيايد، بعد راه آب حوض را باز مي كرديم و خالي كه…

خب خدا را شكر، نگران شده بودم

دانشجو نوشته :يكي از مشهورترين مجسمه هاي داوينچي، رافائل است

الان اين متلك بود؟ يا چي؟

 دانشجو سه شده بود , نمره اش را دادم هشت, پيغام داده شما يک انسان واقعى هستيد, مى بوسمتون

كلي هم پست وبلاگي توليد مي شد، دور همي مي خنديديم

 قبلا دانشجوها سر جلسه امتحان هر دري وري و خاطره و توهمي در ارتباط با سوال به ذهنشان مي رسيد مي نوشتند تا مگر نمره اي بگيرند و
حالا فقط آنچه اطمينان دارند درست است ،مي نويسند و
بقيه را سفيد مي گذارند
اميدشان را از دست داده اند يا طنزشان را، نمي دانم

احمد ضابطي جهرمي

یاد بعضی نفرات                           روشنم می داردقوتم می بخشد            ره ٬ می اندازدو اجاق کهن سرد سرایم                                    گرم می آید از گرمی عالی دمشاننام بعضی نفرات رزق روحم شده استوفت هر دلتنگیسویشان دارم دستجراتم می بخشدروشنم می دارد                            نام بعضی نفرات
نيما يوشيج

و به خانه پناه مي برم

پوستم نازك شده،
پوستم در برابر اجتماع نازك شده،
مترو و آرنج بغل دستي كه مدام مي خورد به پهلويم، موزيكي كه حتي از پشت هندزفري دخترك به گوش مي رسد، بوي بدن آدمهاي درون تاكسي، گفتگوي هاي پر سرو صدا  سر ميز غذا
همه چيزهاي كه سالهاست كه در ميانشان مي چرخيدم و حتي حسشان نمي كردم، مانند اسكاچي بر تفلون ماهيتابه مغزم خراش مي اندازد

لامصب سوسك چقدر آناتومي پيچيده اي داشت و من نمي دونستم

آقاي دكتر تصميم گرفت براي دانشجوش يه مقاله پرينت بگيره و گويا
يه سوسك در پرينتر مرده  بود و با هر ورق جزيي از اجزا متوفي خارج مي شد
هنر مردن با پاي سوسك
هنرمندان مدرن، بال سوسك
اون دست راست راست با اين نقاش بزرگ
كله به مجسمه ساز مدرن
بال چپ با معمار مدرن

غيرقابل چاپ

يكي از دانشجوهام تازگي ها مامور سانسور كتابها شده است در ارشاد، اول كه قبول نمي كرد و من مدام مي گفتم توسانسورچي بشي بهتره يا يه بي سواد
سرانجام قبول كرد و تنها لطفش اين بود كه يك عالمه كتاب مي خوند، اوايل مي خنديد از بس نويسندگان تازه كار دري وري مي نوشتند، زنگ مي زد و شبها قطعاتي از رمان هاي عاشقانه زرد زرد آنان را مي خواند و مي خنديديم، نويسنده اي كه توصيفش از يك ديسكو در ناپل كاملا شبيه يك قهوه خانه در ميدان شوش بود
تمامي كتابها را هم قابل چاپ اعلام مي كرد با اندكي اصلاحات
ريسش هم از كارش راضي بودند و حقوقش هم بد نبود، مشكل زماني پيش اومد كه كتاب زورباي يوناني را بهش دادن
تا به حال كتاب را نخوانده بود و همين نگران كننده بود
هنوز از زورباچيزي  نمي دانست، از شور زندگيش، از رقصي  كه هم كلامش بود و هم نمازش،  از ستايشش نسبت به زن و شراب
هنوز نمي دانست
هفته بعد عذرش را خواسته بودند،حاضر نشده بود از زوربا چيزي كم كند، حتي يك كلمه

خب خوشبختانه همچين جايي هست و جمعه هم برنامه دارن، شما هم دوست داشتين بياين

هفتادو یکمین برنامه رفتگران طبیعت استان تهران پاکسازی رودخانه دَرَکه , جمعه 23 خرداد 93 ساعت 10 صبح قرار: ورودی سمت راست درکه (سرکوچه موسوی مطلق) همراه بیاورید : دستکش کار راهنما: جعفر پاکزاد و میعاد دلفی 09193151912

بچه هاي آخرالزمان

براي دوقلوها گوشي اسباب بازي آوردن، اومدن مي گن:
اينو از مغازه موبايل فروشي خريدين؟
اره
پلاستيكي نيست؟
نه
پس چرا هيچكس به من زنگ نمي زنه، چرا عكس توش نيست؟

كجا رو پيشنهاد مي ديد؟

تو فكرم يه روز جمع شيم بريم آشغالاي يه جا نزديك تهرون را جمع كنيم، 

حالا يه تعارف زد منشي بدبخت، تو چرا تو هوا گرفتيش

پيرزن تقريبا نيم ساعت به منشي خدا را يادآوري كرد، موقع رفتن پول ويزيت را نداد و رفت

!

زنگ زده بود و بپرسد چنين دستگاهي وجود دارد؟ به سختي بيادش آوردم، ده سال پيش، تصوير كامل يك زن خوشبخت از ديد همكاران بود، چون، همسرش ماشين برايش خريده بود، بچه ها را به مهد و مدرسه مي رساند، و وقتي جلوي اداره وقتي منتظر زن بود، سرش را بلند نمي كرد، حالا زنگ زده بود بپرسد دستگاهي اختراع شده كه خاطرات قبلي را نشان بدهد؟ وضع مالي شوهرش خيلي خوب شده بود و با زن شوهرداري وارد رابطه شده بود  و حسابي خرجش مي كند  و زن و بچه ها بي توجه شده است و حالا كه دعوا بالا گرفته ،  زن را متهم كرده بود كه قبل از ازدواج با  كسي رابطه داشته و مي خواهد از طريق اين دستگاه اثباتش كند سعي كردم بدون خنده اطمينانش دهم كه چنين دستگاهي وجود ندارد، اما او نگران بوسه اي بود كه در چهاره سالگي به پسر همسايه داده بود گفتم كه پيش مشاور برود، گفتم كه دقت كند همسرش چيزي مصرف نمي كند گفتم كه مرد را راضي كند اموالي را به نام بچه ها كند و او فقط نگران بود مردي كه با زني شوهردار رابطه دارد ، به پاكدامني او شك كند

چگونگي شكل گيري توجيه در ذهن بشر

مامان دوقلوها اومده دنبالشون و اونا طبق معمول نمي خوان برن و دليل اين دفعه اين بوده كه:
اگه ما بريم خاله عزيزي (مادرك) تنها مي شه

جفتمون خليم

 گيس من تو جيشم يك عالمه  خون بود رفتم سرچ كردم، سرطان مثانه بود
منم  رفتم سونوگرافي  ، نوشته بود تومور ماركرها
واه واه حالا ديگه با مارك  تومورت هم فيس مي دي، ، حالا يعني چي؟
بعله، يعني خبر مي ده يه جايي داره سرطان مي گيره
خب يعني هنوز نگرفتي، مال من با كلاستر من سرطان دارم، تو قراره داشته باشي
هنوز كه نرفتي دكتر
الان وقت دكتر دارم مي رم پوزتو مي زنم
منم دارم  مي رم سونو را نشون دكتر بدم با يه غده اندازه گلابي
پس قرار پوز زني امشب تو وايبر
هركي نياد
هركي شام نده
عمرا
......



پايان جاده ها

نيمه شب حوالي ساعت يك بود كه رها با خشم گفت يعني شما الان همه خوابيد؟ و من و خواهرك فرياد زديم :نه ! ماجرا اين است كه از نيمه شب يكسري جوان بيرون اقامتگاه اطراق كردند و شروع كردند به بد مستي، اوايل آواز مي خواندند و مدتي بعد روي نيمكت ها مي كوبيدند و در انتها شيهه مي كشيدند، هي تحمل كرديم و هي تحمل كرديم و آخر كار رها رفت سراغ خرسندي كه معلوم شد رفته خانه و شاگرد نوجوانش را گذاشته به جايش كه از پس آن موجودات بر نمي آمد، البته من بيشتر نگران بودم رها با قفل فرمون بره سراغشون كه خوشبختانه نرفت و برگشت تواتاق و تا چهار صبح كه اسبها به خواب رفتند،  صبح هر سه تايمان برج زهرماربوديم، من تلفني با خرسندي صحبت كردم و او هم عذرخواهي كرد و تخفيف داد، وسايل را پرت كرديم داخل ماشين و زديم بيرون، بقيه مهمانان هم كاملا گه مرغي در محوطه پراكنده بودند، اينقدر منگ و عصباني بوديم كه اصلا طبق تصميم قبلي نرفتيم اولسابلنگاه را ببينيم، و به سمت پايين سرازير شديم كه آقاي خرسندي در جاده متوقفمان كرد. مرد مهربان اصرار داشت كه رها در اين وضعيت رانندگي نكند و برويم خانه و مهمان خانمش شويم و آنجا بخوابيم، گفت كه…

روز چهارم، ييلاق

تصویر
بعد از ناهار ما همچنان روي تخت ها ولو بوديم و فقط اندكي جابجا مي شديم تا منظره را بيشتر ببينيم و يا چايي براي خودمان بريزيم و منهم اصرار كه آن فيلم سياره اي را براي بچه ها تعريف كنم و اونام شاكي كه دست از سرمون بردار اينقدر كه از نشستن دچار زخم بستر شديم راه افتاديم و به سمت كلبه ها پياده روي كرديم و توت فرنگي خورديم و به ترس رها از تمامي حيوانات بزرگ، كوچك و متوسط خنديديم در بالاي تپه به غروب آفتاب نگاه كرديم و به  ادامه عزاداري رها در باب كباب خنديديم زني ميانسال با چشما ني به شدت زيبا ما را به كلبه اش دعوت كرد، كوزه اي بزرگ را روي كيسه اي گذاشته بود و تكان مي داد تا كره اش را از دوغ جدا كند، تعريف مي كرد زماني كه هنوز جاده اي اسفالت نبوده او وسايل را بر شانه مي گذاشته و بالا مي آورده است، زمانهايي كه مي گفت اشاره به گذشته اي دور داشت و  وقتي گفت سال ديگر هفتاد ساله مي شود رسما شاخ در آورديم سي سالي كمتر مي زد من به جواني اش فكر مي كردم كه چه لعبتي بوده است، دوباره برگشتيم به تختها و من با گفتگويي با آقاي خرسند متوجه شدم كه قيمت ها با پاييز فرق كرده و اگر طبق تصميم قبلي ام بخواهم ش…

روز چهارم، ماسال

تصویر
دم در اتاق نشستيم و به آبشاري از ابر كه از بالاي كوه به پايين مي ريخت ، خيره شديم، شگفت انگيز بود و خواهرك كه به شدت تحت تاثير قرار كرفته بود با لحني رمانتيك گفت: عين گازهاي سمي دارن مي يام پايين يعني استخوانهاي اديبان... البته شام ساده اي هم خورديم كه رها نخورد، مي گفت: يا كباب يا هيچي هرچي مي گم :من بايد قبل از تاريكي شما رو به يه جايي امن مي رسوندم، اين وظيفه يه ليدره و خب حالا پاشو بريم تو جاده يه كبابي پيدا كنيم ،  مي گه نه! تو ش اش ي دي به هرچي رفاقته، تو به من اميد دادي و نا اميدم كردي،  بعدم سرشو كرده زير پتو  اخرين جمله اش قبل از بيهوش شدن اينه كه: داريوش راس مي گه، تواين كوچه پس كوچه ها، قيصره كه فرمونو از پشت چاقو مي زنه
همه خوابيدند و من فيلمي نگاه مي كردم از جدال بين سياره ها كه به طرز مزخرفي توجهم را جلب كرده بود كه ژنراتورها را خاموش كردند رها نصف شب  بيدار شده بهش مي گم :بيا يك كم عسل بخور ته دلتو بگيره، مي گه :يادته تو جاده مي گفتي اگه رومئو و ژوليت به هم مي رسيدن ، تراژدي شكل نمي گرفت؟مي گم : آره چه ربطي داره؟مي گم :نمي خوام چيزي بخورم تا تراژدي كباب  نخوردنم  شكل ب…

روز سوم، پونل

تصویر
زن را در خلخال كه پياده كرديم ، تقاضاي پول كرد و حس خوب رها را از رساندن او خراب كرد. از عابر بانك خلخال پول گرفتيم و مسير را ادامه داديم، به ياد چشمه هايي كه در اين شهر رفته بوديم و كوه هايي كه هميشه ابر به لبه هاي آن گير كرده است. يادتان باشد مي خواستيم جاده خلخال به اسالم را در هواي آفتابي ببينيم و رها از ابتداي روز مي گفت كه خدا را شكر آفتابي است، اما به شيوه خل چلانه خودمان وقتي تابلو پونل را ديديم پيچيديم در آن! و فقط رها گفت: دوباره  خلخال به اسالم را نديديم و ،،،خنديديم خدا شفايمان بدهد به حق پنج تن آل عبا از جاده پونل چه بگوييم؟ اولش  تپه هايي كه سبزي خزه مانندي روي آن را گرفته است، بعد باد و رقص ابرها، عبور از تونل هاي مه و درختهايي كه به تدريج بيشتر مي شدند، سرانجام جنگلي پرپشت  و كوههايي نزديك به هم و جاده اي كه مي پيچيد يك جا در بالاترين نقطه نگه داشتيم و در حيرت آن پايين شديم و ابرهايي كه بالا مي آمدند، باد اينقد شديد بود كه نگران فيبي بودم كه در دره نيفتد، خواهرك هم كه عشق حيوانات و رها هم كه وحشتزده از هر نوع حيواني و سگه دقيق دم دستشويي نشسته بود، پيرمرد به رها مي گف…

روز سوم، آبگرم

به جاده بازگشتم، با جاده  اردبيل-خلخال باز هم ابرها، ابرها و ابرها در تمام مسير به تلاش خواهرك براي تفهيم واژه "اي يو" در لهجه شيرازي به رها مي خنديدم و رها سعي مي كرد كه مدل آن كليپ گربه تكرار كند: چيم كو، چيات كي، كو اي چيا و نمي توانست و ما مي خنديديم خواهرك دست از تلاش برداشت و اون پشت به خواب رفت و من و رها در جادوي آسمان و به اشعار يك شاعري با صداي خودش گوش مي داديم كه بعضي وقتا رسما خزعبل مي گفت: در يك شب برفي، سقط جنينم كردي و رفتي؟!!! تا برسيم به آبگرم،  يادتان باشد سال قبل من حسرتي داشتم از نرفتن به اينجا و مي دانيد، شنيده ام آن دنيا براي كارهاي انجام داده
عقوبتت نمي كند اما براي تمامي كارهاي كه دلت خواسته و نكردي  قير داغ با قيف مي ريزن تو حلقت و من قير دوست ندارم پس افتاديم توي سرازيري زيبايي كه با يك رودخانه و سپيدارهاي اطرافش پايين مي رفت تا رسيدم به انبوه مايوهاي رنگي آويزان و فهميديم كه درست آمديم ظهر  بود و وقت ناهار ، غذاخوري را انتخاب كرديم كه ميزهايش چوبي بود ، ديوارهايش نقاشي شده بود و درختهاي گيلاس سايه سارش بود،  ديزي مبسوطي خورديم به ريش خواهرك و كوب…

روز سوم، طلايي ها

تصویر
  آفتاب در حال غروب بود كه دل از دشت  و كوه بركنديم و از سويس به سمت اردبيل حركت كرديم، در هنگام خروج از جنگل تابلويي بود كه روي آن نوشته بود با آرزوي شادكامي و ديدار مجدد شما، رها با غيظ  و از لاي دندونها گفت: شك نكن
خنده دار اون بالا بين بابونه ها رها هم داشت گريه مي كرد، مي گفت كه از دست انسانهاي اوليه عصباني است كه چرا متمدن شدن و ما را از اين دشت هاي بابونه به اين شهرهاي بر دود كشاندتد، من مي گفتم تقصير اون كسي بود كه چرخ را اختراع كرد كه باعث شد تمدن شكل بگيره و حالا رها تمام فحشها را كشيد به مخترع چرخ
اين وسط آنايار با حيرت مي گفت: من فكر كردم دوستاي عاقل جديدي پيدا كردم و مي بينم شما هم مثل دوستاي قبليم، خليد

، در راه قرار گذاشتيم كه به نوبت تمامي نوشته هاي در و ديوار را با آهنگ بخوانيم، اداره راه و ترابري  مدل حميرا خدا
بيامرز، ، كله پزي چشم آبي مدل  ابي و    مجتمع پرورش ماهي قهرمان روزگار با صداي رضا يزداني خلاصه اينكه اخرش دچار چنان خنده مسري شده بوديم كه رها مجبور بشد بزند كنار كه با چشمان پر از اشك خنده جايي را نمي ديد وقتي رسيديم  خسته بوديم از خنده انايار هم يك فالوده …

روز دوم، بابونه

تصویر
ابرها هم با باد مي رقصيدند و چمن و گل و درختهاي دور دست پايين كه آمديم باد و طوفاني به راه افتاد ،  حتي آنايار به دوستش در نمين تماس گرفت و پرسيد انجا باران مي بارد و او هم گفت مي بارد و نمي دونم چرا ما با اين نتيجه رسيديم كه :خوب پس بريم خوب واسه چي زنگ مي زنيد ديوونه  ها؟
جاده باراني بود اما  رعد و برق و طوفان جايش را مي داد به باراني  ملايم،  در شهر كوچك و دلچسب نمين و چندتا كنسرو براي ناهار گرفتيم و وارد جاده جنگل شديم، تمام مسير بچه ها مرا بابت ماجراي آقاي متجاوز دست مي انداختند و من هم پرروبازي در مي آوردم و از ملاقات عاشقانه اي كه در راه است و انتظار طولاني  براي ديدن معشوق و ديدار بين پدر و فرزند خزعبلاتي سر هم مي كردم و مي خنديديم، جاده سبز بود، در واقع فراتر از سبز و بعد درختان گرد و قلمبه فندق كه آشنا بودند هنوز ، ارتفاع را كه رد كرديم و به فضاي باز رسيديم آنايار دوربينش را بر روي چهره هاي ما روشن كرد و به سادگي گفت: اينم بابونه ها و تا ساعتها بعد اين آخرين جمله اي بود كه به ياد دارم
يادم هست كه ماشين را نگه داشت رها و بچه ها بيرون دويدند، يادم هست كه براي مدتي توان روبرو …

روز دوم، نئور

تصویر
اينقدر ما اين جاده اردبيل  را رفتيم و اومديم كه ما راهنماي آنايار شده بوديم براي ديدت نئور يا با لهجه او "نورا"باز هم رسيديم به روستاي بودالالو و پيچيديم در ١٣ كيلومتر به سمت آسمان، يعني نمي شه در اين جاده پيچ در پيچ ، پيچ نخورد و با سيروان خسروي فرياد نكشيد: دوست دارم زندگي رو، خوب يا بد، اگه آسون يا سخت، نااميد نمي شم، چون دوست دارم زندگي رو خورشيدو نورو ، ابراي دورو ، هرچي كه تو زمين و آسمونه به من انگيزه مي ده ه ه ه هبا هر چرخش از منظره دورتر مي شدي اما وسعت آن بيشتر مي شد، مستطيل هاي رنگ به رنگ مزارع كه زير سايه ابرها تاريك و روشن مي شدند و بوي سنگين گلهااز ديدن درياچه هيجان زده بودم زيرا مي دانستم كه بهار درياچه با تابستانش خيلي فرق داردوخيلي فرق داشتاطراف درياچه پر از گلهاي ريز و زرد بودمي فهميد؟گل هاي زرد كوچكيك عالمهده سال انتظار كشيده بودم تا به اين تصوير از درياچه برسم، اولين بار هنرجوي در فرهنگسرا در تور گران قيمتي كه رفته بود در عكسهايش اين سيماي گل دار درياچه را نشانم داده بود و در همه اين ده سال هيچوقت به خردادش نرسيده بودمو حالا سرانجاممن و آبي بزرگ و هاله طل…

روز اول، اردبيل

به راه كه افتاديم منتظر لذت هاي جديدي بوديم، گردنه ها، بعد از تابلو ميانه گمان مي كنم، گردنه هاي پيچ در پيچ خطرناك ولي بسيار زيبايي وجود دارد كه منتظر بوديم ببينم زيبايي هراسناك آن در بهار چگونه است چگونه بود؟  هولناك و پرشور مانند احساس شهربازي وقت سرازير شدن دستگاه و بازي نو ر و سايه، من براي ابرهاي اردبيل هم بليط جداگانه خواهم فروخت  پشت هر پيچ يك هديه ناغافل بود، صخره ها، روستاهاي دوردست،مزارع اين وسط يك بار هم داشتيم  بين دو تا تريلي به فنا مي رفتيم كه با خونسردي و مهارت رها از زير تريلي ها بيرون آمديم ذليل مرده حتي لبخندش هم نپريد و چاي هم در دستش نلرزيد، البته تا چند دقيقه بعد از فرار از دست عزراييل همه لالموني گرفته بوديم ها  بعد از آن تونل هاي امامان بود، خب من كلا فكر نمي كنم گذاشتن نام مقدسين روي تونل نشان از خوش سليقگي داشته باشد اما  اينكه كوتاه ترين تونل به امام رضا (ع) برسد ! خب جيغ رها بابت اين بي عدالتي در آمده بود  اين غيرتش حسابي ما را خنداند آنايار، همان خوشگل اردبيلي هم لحظه به لحظه ما را چك مي كرد تا به شهر و خانه معلم رسيديم، و به ياد آقاي شش بار مستقيم مي ري  …

روز اول،به سوي آقكند

بعد از تلاش ناموفق من براي جمع كردن آشغالهاي موجود به راه افتاديم، ( جان مادرتان اشغال نريزيد ، به قرعان حتي ميوه و سيگار هم خيلي طول مي كشد تا به طبيعت برگردد و بهانه : اينجا كه پر آشغاله !باعث نمي شود شما هم آشغال بريزي)خانواده اي كه كنار ما  بساط پهن كردند، از ما عذرخواهي كردند و من متوجه شدم كه مدتهاست اين احترام به  حريم خصوصي را نديده بودم ، فراموش كرده بودم دوباره به راه افتاديم و به جايي كه من دوست دارم رسيديم: گرم دره من حتما يك سفر طراحي مي كنم براي اين بخش از زنجان، دشتهاي سرسبز و خاك خوشرنگ اينجا ، بدجوري وسوسه ام مي كند باز هم گنبد سلطانيه نرفتم، آقا من شرمنده ام كه تاريخ هنر درست مي دم و هميشه به دانشجوها ياداوري مي كنم كه در زماني دور ،جهانگردي درباره اين بنا گفته است: سبدي از جواهرات رنگين ولي خودم نديدمش يك بار با قطار مي آيم و  از رنگهاي باقيمانده بين آجرچيني هاي سقفش لذت خواهم برد و به دليل ساخت اين بنا توسط سازنده خل و چلش خواهم خنديد  تابلو بامزه بعدي: ديزي سراي گوزن منظره بود رها عقيده داشت صاحب همين جا بچه اش را فرستاده درس بخونه اونم رفته كرج مركز فوق تخصصي …